بانوی ماه و آب
بانوی ماه و اب
دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد می کنم هر چه تلاش او به من می خندد دستم را ، خوب می خوانی ... ولی قلبم را ، فقط ورق می زنی ... گفتم تو شیرین منی گفتا تو فرهادی مگر گفتم خرابت می کنم گفتا تو آبادی مگر گفتم ندادی دل به من گفتا تو جان دادی مگر گفتم از کویت می روم گفتا تو آزادی مگر گفتم فراموشم مکن گفتا تو در یادی مگر خاطرم نیست که تو از بارانی یا که از نسل نسیم هرچه هستی گذرا نیست هوایت ... یادت مترسک.. بی احساس زنده ای... بی قلب تپنده ای.... سالها بود که مرده بود. کلاغ سیاه روی زشت خو،این را خوب فهمیده بود. چه زشت بود رقص ناساز کلاغ در غروب مزرعه! مزرعه زنده می ماند اگر مترسک زنده بودن را می دانست. مزرعه،مزرعه میماند اگر .... قلب مترسک سرد و چوبی نبود. من که شب هستم و شب بودم و شب خواهم بود به امیدی که تو فانوس شب من باشی. این شب ها امید وارم همه ولنتاین خودشون رو پیدا کنن به رسم مرغ دريايي
اما اما ................... خیلی تفاوت کردایم شاید این دگرگونی مقصرش بهار است نه
غریب راه شده ام و نفس بریده دیگر نبضمان به اشتراک نمی تپد این را از دستان سردش یافتم دخترک همهی عمر دلش را به روی همه بست، آخر میترسید روزی تنهایش بگذارند و بروند. خاطرههایت را آنقدر در لحظات بیکسی مرور کردم که پوسیدند. نمیدانم خاطرههایت کهنه شدهاند یا لحظات بیکسی من بسیار. اتل متل جدايي.... عروسکم کجايي؟؟... گاو حسن پريشون .... يه دل دارم پراز خون...... عشقم رفته هندستون ..... خونم شده قبرستون...... يه عشق ديگه بردار ..... يه دنيا غصه بردار...... اسمشو بذار بچگي...... تا آخر زندگي..... آچين و واچين تموم شد...... عمر منم حروم شد...... نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند





چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

پر از پر تماشايي
به سوز ساز تنهايي
در اين سيلاب زيبايي
برقص...


یک روز رسید که دخترک حسرت خورد، شاید کسی عاشق میشد و میماند.
آن یک روز یک عمر بر دخترک گذشت.
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
| Design By : Night Skin |


